محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
571
تاريخ الطبرى ( فارسي )
زن گفت : « اى جرجيس گاو من روزها پيش مرده و درندگانش پراكنده كرده و از جاى من تا نزد تو روزها راه است . » جرجيس گفت : « اگر يك دندان گاو را بيابى و با عصا بزنى به اذن خدا از جاى برخيزد . » زن به جاى مردن گاو رفت و يك دندان و موى دم آن را بيافت و چنان كه جرجيس گفته بود با هم به يك جا نهاد و با عصايى كه به دو داده بود بزد و كلماتى را كه جرجيس به او ياد داده بود بگفت و گاو زنده شد و زن آن را به كار گرفت و خبر به قوم رسيد . و چون ساحر آن سخنان با شاه بگفت يكى از بزرگان قوم كه پس از شاه از همه والاتر بود گفت : « اى قوم بشنويد چه مىگويم . » گفتند : « بگو . » گفت : « شما اين مرد را جادوگر گرفتهايد و پنداشتهايد كه دست و چشم شما را جادو كرده و به شما وانمود كرده كه شكنجه اش مىدهيد اما آزار شما به دو نمىرسد و به شما وانموده كه وى را كشتهايد اما نمرده ، آيا هرگز جادوگرى ديدهايد كه بتواند مرگ را از خويش براند يا مرده اى را زنده كند . ! » آنگاه كار جرجيس را دربارهء گاو بگفت و بر ضد آنها سخن آورد . گفتند : « از سخن تو چنان مىنمايد كه گوش به دو داده اى . » گفت : « از وقتى كه اعمال وى را ديدهام پيوسته از كار او بشگفتم . » گفتند : « در دل تو اثر كرده . » گفت : « به دو ايمان آوردهام و از بتان شما بيزارم . » و شاه و يارانش با خنجرها به دو حمله بردند و زبانش ببريدند و چيزى نگذشت كه بمرد و گفتند طاعون گرفته بود و پيش از آنكه سخن كند در گذشت و چون مردم از مرگ وى خبر يافتند وحشت كردند و كار وى را نهان داشتند و چون